منو به کجا رسوندی که می گم عشقم دروغه ؟ چه گناهی داشت دو چشمام ؟ خنده هامم بی دوومه چه شب تلخی گذاشتی رفتی تو چه بی بهونه به صداقتم خدایا دل من بی هم زبونه مگه از خدا چی خواستم؟ به جز بودنت تو خونه؟ مگه از خدا چی خواستم ؟ که ستاره ام بی فروغه؟ مگه از خودت چی خواستم ؟ یه نگاه عاشقونه مگه از لبات چی خواستم ؟ جز کلام شاعرونه؟ که تموم بحث امشب سر رفتن تو بوده سر تنها شدن من سر گریه ی شبونه !
+
نوشته شده در پنجشنبه سوم دی 1388ساعت 20:57 توسط ღمرجانღ
|

روزها گذشت و گنجشک با خدا هیچ نگفت . فرشتگان سراغش را از خدا می گرفتند و خدا هر بار به فرشتگان این گونه می گفت: می آید ؛ من تنها گوشی هستم که غصه هایش را می شنود و یگانه قلبی هستم که دردهایش را در خود نگاه میدارد. و سرانجام گنجشک روی شاخه ای از درخت دنیا نشست. فرشتگان چشم به لب هایش دوختند، گنجشک هیچ نگفت و خدا لب به سخن گشود : با من بگو از آن چه سنگینی سینه توست. گنجشک گفت : لانه کوچکی داشتم، آرامگاه خستگی هایم بود و سرپناه بی کسی ام. تو همان را هم از من گرفتی. این طوفان بی موقع چه بود؟ چه می خواستی؟ لانه محقرم کجای دنیا را گرفته بود؟ و سنگینی بغضی راه کلامش بست. سکوتی در عرش طنین انداخت فرشتگان همه سر به زیر انداختند. خدا گفت:ماری در راه لانه ات بود. باد را گفتم تا لانه ات را واژگون کند. آن گاه تو از کمین مار پر گشودی.گنجشگ خیره در خدائیِ خدا مانده بود. خدا گفت: و چه بسیار بلاها که به واسطه محبتم از تو دور کردم و تو ندانسته به دشمنی ام برخاستی! اشک در دیدگان گنجشک نشسته بود. ناگاه چیزی درونش فرو ریخت ... های های گریه هایش ملکوت خدا را پر کرد ...
+
نوشته شده در پنجشنبه بیست و ششم آذر 1388ساعت 13:14 توسط ღمرجانღ
|

به آسمون که نگاه می کنی پر از ستاره هاست دوست داری کدوم مال تو باشه؟ به اونی که کم نورتره قانع باش.چون ... به اونی که از همه بزرگتر و پرنورتره همه نگاه میکنن
+
نوشته شده در پنجشنبه نوزدهم آذر 1388ساعت 13:20 توسط ღمرجانღ
|

سلام به دوستان گلم : امروز یه روز خوبه ... خبر ... خبر... خبر........ امروز تولد منه لطفا کادو یادتون نره آآآآآآآ یا دست بزنین یا بیاین وسط میخوام شمع هارو فوت کنم ۱....۲....۳... فووووووووووووووووت دست دست دست دست دسسسسسسسسسست واسم آهنگ تولدت مبارک و بخونین تفلد تفلد تفلدم مبارک ... مبارک مبارک تفلدم مبارک کم کیک بخورید آآآآآآ باید به همه برسه ممنون که به جشن تولدم اومدید ایشالا بیام تولد ۱۰۰ سالگیه همتون دوستتون دارم ...

به جشن تولد من خوش آمدید
کسی بیکار نشینه هااااااااااااا


دست دست دست دسسسسست







+
نوشته شده در پنجشنبه دوازدهم آذر 1388ساعت 14:41 توسط ღمرجانღ
|

کاش می شد تلخی های زندگی را... با گذاشتن یک نقطه در روبرو به پایان رساند! کاش می توانستم جلوی عبور تو... یک کاما بگذارم! تا تاملی کنی و ببینی... چه میکند با من... ع... ب... و... ر... ت... تو یی که هر گز از نگاهم نخواندی دلتنگی هایم را... دو ست داشتن ها یم را... و مرا با گذاردن علامت بهت! تنها گذاشتی 
+
نوشته شده در دوشنبه دوم آذر 1388ساعت 20:6 توسط ღمرجانღ
|

سالهاست که با اعتبارِ مرگ هیچ حسابی نیست...
از حجره های کوچک بازارِ زندگی
هر روز آرزوی روزِ دگر را نسیه می برم.
مرا با شما صاحبانِ فروشگاهِ عشقهای زنجیره ای
که آبروی نقد می خواهید و دیگر هیچ

+
نوشته شده در چهارشنبه بیستم آبان 1388ساعت 17:54 توسط ღمرجانღ
|

چه بسیار نگاه ها ... در جهان سرگردانند که در چشمی جای گیرند و چه بسیار فریاد هایی که بر سنگ خاموش بوسه میزنند .
+
نوشته شده در یکشنبه هفدهم آبان 1388ساعت 19:3 توسط ღمرجانღ
|

وجودم پر از نفرت است
نفرت از هر آنکه میداند مرا و
باز می شکند مرا
وجودم پر از نفرت است
از هر آنچه که هست
از قفس تا خود نفس
وجودم پر از نفرت است
نفرت از اوکه عشقم میداند و
باز ز خود می راند
وجودم پر از نفرت است
نفرت از تو ای دوست
که همه نفرت ها
در سایه ی بی مهری توست ...

+
نوشته شده در چهارشنبه سیزدهم آبان 1388ساعت 13:6 توسط ღمرجانღ
|

نمیدانم گنجشک ها که شبیه هم هستند ، چه طور همدیگر و میشناسن و نمیدانم چند نفر شبیه من هستند که تو دیگر مرا نمیشناسی . . . دل بستن شبیه یه قصه ست با یکی بود شروع می شه همیشه سخت ترین سیلی را از کسی میخوری که روزی بهترین نوازشگرت بود . . . ![]()
و با یکی نبود پایان می گیره !

+
نوشته شده در یکشنبه دهم آبان 1388ساعت 15:2 توسط ღمرجانღ
|

در این زمان که وفا قصه ی برف و تابستان است ، و صداقت گل نایابی است به چه کسی باید گفت ، با تو خوشبخت ترین انسانم . . . ؟ پی نوشت : چطوری میشه یه نفرو که دوست داری فراموش کنی ؟؟؟ 
+
نوشته شده در چهارشنبه ششم آبان 1388ساعت 18:50 توسط ღمرجانღ
|

خیانت تنها این نیست که روزت را با دیگری بگذرانی پی نوشت : دیگه از نوشتن شعرهای عاشقانه خسته شدم بابا مگه اجباره که بخوام از یه چیزه دروغی بگم بهتره چهره ی واقعیه عشق و نشون بدم ...
خیانت می تواند دروغ دوست داشتن باشد
+
نوشته شده در یکشنبه سوم آبان 1388ساعت 17:54 توسط ღمرجانღ
|

تمام شب برای با طراوت ماندن باغ قشنگ آرزوهایت دعا کردم پس از یک جستجوی نقره ای در کوچه های آبی احساس تو را از بین گل هایی که در تنهایی ام رویید با حسرت جدا کردم .
+
نوشته شده در چهارشنبه بیست و نهم مهر 1388ساعت 18:46 توسط ღمرجانღ
|

با اينکه مي دانم دوست داشتن گناه است دوستت دارم با اينکه مي دانم پرستش کار کافر است مي پرستمت با اينکه مي دانم آخر عشق رسوايي است عاشقت مي شوم پس گناهکارم ، کافرم ، رسوايم ولي همچنان دوستت دارم ![]()
+
نوشته شده در یکشنبه بیست و ششم مهر 1388ساعت 20:17 توسط ღمرجانღ
|

دلم کسی را می خواهد که دوستم داشته باشد ...
شانه هایش را برای گریستن و سینه اش را برای نهاندن سرم و چشمانش را برای خالی
نمودن غم هایم می خواهم.
دلم کسی را می خواهد که مرا با هر آنچه هستم دوست بدارد .
با تمام خوبی ها و بدی هایم با تمام مهربانی ها و نامهربانی هایم دلم کسی را
می خواهد که آفتاب مهر را به قلب خسته ام هدیه دهد. کسی چون تو...
+
نوشته شده در چهارشنبه بیست و دوم مهر 1388ساعت 8:40 توسط ღمرجانღ
|

سکوت عشق سکوت حقیقت است
فریاد است . سرشار از سخنان ناگفته است
از حرکات ناکرده . اعتراف به عشق های نهان
و ببین که این بغض بی صدای من اعتراف
به عشق همیشگی توست
+
نوشته شده در یکشنبه نوزدهم مهر 1388ساعت 17:36 توسط ღمرجانღ
|
